انگار سکته در سکوت و سکون!
از کوچیدنم به ناروی دقیقن دوسال و پنجماه میگذرد. رها از هیاهوی زندهگی، امروز نیمساعتی فرصت یافتم تا خودم را در این جریان، مرور کنم. دریافتم که زمان، این عقابِ سبکبالِ افق هایِ دورادور، چیسان از روی جنازههای ارواح آدمیان میگذرد! این پرندهی تیزپر، همچنان میپَرَد و ما همانسان درجا میخکوبیم. آنی که آدم کِردههایش را در بستر زمان وارسی می کند، برملا میشود که چیقدر کم آورده است! انگار تکانههای نیمجانی روحی بوده که در بازار شلوغی مملو از جنازههای متحرک، معلول و معیوب گیرافتاده و آمد و شدِ خوفناک ارواح گاهی به او شوک های وارد میکرده و دوباره تختهبهپشت، رهایش میکرده است...
در گذر این زمانِ نورپا، آنچی مدارا و مدیریتش بر من سخت گذشت، دوری و فراق از آنانی بود که روزگاری با عشق و اخلاص بهمن زندهگی بخشیدند و با فکرهای توانمندشان در زلالی به نام آدمیت، آبتنیام دادند تا در هرجا و همهحال، آدم باشم و آدمبودنم را از یاد نبرم. این حسِ قشنگِ نوستالوژیک، ضمانتیست برای تداومِ خطِ آدمبودن و آدمماندن؛ هرچند در یخپایههای شمالِ دنیا! سخت است نه؟! دل و گُرده میطلبد!
آدمماندن به آدمی، «خوشبینی» هم میدهد! این خصیصه واقعن مرهون همان یکیست که گفتم. به این دلیل من «خوشبینم»! و آدمهای خوشبین، همواره به ناکِردهها و ناتوانیهایش پشت میکند. عایقِ مقاومی در برابر مُخِلهای می شود که در میدانِ آمد و شدِ ارواح کماکان بیتفاوت نماند و با تکانههایی، حضورش را اثبات کند.
درآغازینروزها وماههای این دوسال و پنجماه، تنهاترین بچهی روزگارِ خود بودم! دوری یکبارهگی از کنارهای گرمِ دوخانواده، آب-دیده-جگر میطلبد نه! با آن که بر همهچیز دانایی، انتخابت آگاهانه است و بارها در محراقِ هفتمیلیارد آدم، تنهایی را حس کردهیی و مزهی آن را چشیدهیی، اما اینبار انگار نزولِ پیامبری در کار است و تو طاووسی هستی که باید چندپارچهات کند و برای ثبوت پیامبربودنش، پارچههای جدا شدهی جنازهات را بر سر کوهی بگذارد و دویاره فرایت خواند تا دواندوان بیایی و هستیی جدیدی بگیری! گیچِ گیج، در سرزمین و هستیی دیگر...
انگار که نه، به راستی! پیامبری بر من نازل شد و مرا «تنهاترین مردِ روزگارِ خودش» ساخت: آهای بچه! خیلی بچهیی نه؟! پاشو! مرد باش! هش! آدم که بچه باشد، از تنهایی می ترسد...! تا دیده به دیدارش گشودم، «تنهاترین مردِ روزگارش» شدم! آنسان که او «تنهاترین خانمِ روزگارِ من» شد! در کنار پیامبر، غلام-بچهی سیاه و بیارزش، چیزود «مرد» و باارزش می شوند! کی میداند که این بزرگ-پیامبر و تنهاترین خانمِ مهربانم را چیقدر و چیسان دوست دارم و بهش میبالم! سپاسگذارم آهای زندهگی جان! که مرا از تنهاییبچهگانه رهانیدی و حالا من در کنار تو، برهمهی تنهاییها پشت کرده ام و شجاعترین مردِ جهانِ تویم...!
الحال که از نزول این پیامبر بر من، یکسال و اندی میگذرد و نیمسالی میشود که ما همآسمان شدهایم، در کنار داشتنِ غرورِ «مرد شدن»، غرور و ابهتِ «پدر شدن» را نیز دارم! آخ که چی غرور و ابهتیست این یک! نازنینِ پدر! پزشکان می گویند هفت ماه طول می کشد تا به دنیای آدمها «پرت» شوی! ...مواظب خود و مادرت باش! می بوسمت و منتظرتم گلِ پدر!
در این دوسالوپنجماه، در کنارِ اینکه پیامبرِ زندهگیام را برگزیدم و تا ابد بر تنهایی پشت کردم، تا توانستم «خواندم» و «نوشتم». «شعور خوردم و شعر ریدم!» «آنقدر ادبیات خواندم تا بیادب شدم...!» «با زبان و جغرافیای بخشی از کشورم «ناروی»، آشنا شدم. محصول این دوسالوپنجماه خواندن «بیادبی»، نوشتن، «ریدنِ دو مجموعه شعر» و خواندنِ زبان و جغرافیای کشورم، «آموختنِ زبانِ نارویژی و همزیستی با نارویژیها» ست...خیلی در جا زدهام نه!؟ انگار سکته در سکوت و سکون!
علی ادیب و فارغ سال 1388 دانشکده ی ژورنالیزم دانشگاه کابل