يک شوخی...

دوست نازنينم "فرهاد" از من خواست تا صميمانه قهرمان بعضی از شعرهايم "مريم" را برايش معرفی نمايم که اين "اسطوره ی شعر آفرين" کيست؟!

صادقانه برايش گفتم: "مريم" در شعرهایم، تنديس دنيای خيال پردازی های جهان خلوت من است، نام خاصی نيست و هرگز وجود ندارد...

فرهاد ِ قند با شوخی اضافه کرد؛ علی! فکر کن من مريمم؛ امشب دوبيتی مي نويسی و همين حالا يکايک برايم مي فرستی. من هم از روی شوخی نوشتم و از طريق تلفن برايش فرستادم. امروز در دانشگاه دوبيتی ها را برايم خواند و من ضمن سپاس از فرهاد عزيز، که دوبيتی ها را جدی گرفته و يادداشت نموده است، شوخی خودمانی خويش را با شما نيز شريک مي سازم.

دخل و تصرفی در کار نيست، شوخی بکری ست.

 

پيامت سخت الهامي ست مريم!

ببين امشب چه مهتابی ست مريم!

نگاه نازنينت بر رخ ماه

قشنگ و سبز و بادامی ست مريم!

&&&

نه ولگردی نه بي معنای مريم!

به جان من چه بي همتاي مريم!

همان روزی که من پيشت نشستم

نگفتم نازنينی، ماهی مريم؟

&&&

گل مريم گل زيباترين است

خدا در برگ های او عجين است

تمام شهر گل ها را بگردی

بلند و نازک و والاترين است

&&&

گواهی مي دهد مهتاب امشب

که مي بيند مرا در خواب امشب

دلم در جاده های تخت جاريست

بيا مريم! مرا درياب امشب

&&&

دوبيتی از دوبيتی فرق دارد

لبان قند مريم برق دارد

تمام قطب های کرٌه ی ما-

گل مريم ندارد، شرق دارد

&&&

بيا مريم شوم رنگ حنايت

دلم را مي گذارم فرش پايت

شقايق نيست، اما نازنينم!

گل مريم بچينم از برايت

&&&

عزيزم! شعر بارانت نمودم

چه بيهوده پريشانت نمودم

ببخشی گر به جای فزيولوژی

دل خود در گريبانت نمودم

&&&

محبت واژه ی زيباترين است

رفيق اولين و آخرين است

يقين دارم که آغازين هر بيت

مرام قصه ی دنيا و دين است

 

(واج های واژه های نخستين هر بيت در دوبيتی اخير، "مريم")

 

در شب عيد...

پيامش آمد و امواج گوشی نور باران شد

فضای خانه از گرمای دست او چراغان شد

 

بروی صفحه ی گوشی دلش آهسته مي رقصيد

مرا برداشت خود در آسمانها زود پنهان شد

 

بگو مريم! مگر انگشت هايت باد و بارانند

که فرش خانه ی ما از هوای تو گلستان شد؟

 

کنار بال های پنجره بيدار مي مانی

که دل بيرون پريد از سينه ی من روی گردان شد

 

الهی دست های نازنينت سبزتر باشد

که حس درد تنهايي فرو افتيد، درمان شد

 

قيامت بود يا يک "شب بخير" ساده ی مريم!

خدا در کوچه های عرش راضی گشت، خندان شد

 

بخواب ای نازنين! ای ماه! ای خورشيد! ای ناهيد!

مرا معذور دار اين لحظه هايت سخت ويران شد

 

ای گل!

عيدتان خجسته باد و عيدانه از من به شما...

عيد از پس يک سال هويدا شده ای گل!

بر عکس تو دل غرق تماشا شده ای گل!

 

خورشيدترين، سنگ ترين کوه زمين باش

هرچند که دنيا همه بيجا شده ای گل!

 

در هر گذری قصه ی چشمان تو جاريست

هر قصه مزخرف شده رسوا شده ای گل!

 

چشم است درين عکس و يا تکه ی خورشيد

اين سؤ تفاهم ز چه بالا شده ای گل!

 

بوسيدن دستان حنا بسته ی گرمت

پالوده ترين خواهش حالا شده ای گل!

 

خورشيد در آغوش تو پنهان شدنی نيست

تا دست شما ساحل دريا شده ای گل!

 

ای گمشده برگرد! مبارک شود اين عيد

دنيای من و تو همه جا ما شده ای گل!

 

کعبه در باميان

خدايم را ديدم، از خدای شان گذشتم

"کعبه در باميان"، شعر پرخاطره ی است. "او" را بيشتر از همه ی شعرهايم دوست دارم. با "کعبه در باميان" بيشتر "محبت" خواهيد کرد.  

بر قلمرو کوهستانی

دنياي متمدن ديروز

بر تخت ياقوتي فلق

از ديدگان پرودگار

شعر خواهم ساختکعبه در باميان

ديدگان بلعيده شده

گودي بي رنگ دو لوزي

در نهايت پيشاني

طوق ربوده شده اش

که ديروز من

با تنديس شقايق او را مي پرستيدم

نقاشي هاي سرخ بالاتنه

و چم چمک پيراهن سبزش

که امروز در خاک مدفون اند

شايد دروغ مي گويم

در آغوش ساحل پير

در قلب رسوب ها

دور تر از هميشه

در کوزه ی شکسته ي باد ريختم

و افسوس

ما هستي خويش را

در حضور "شمامه" ي بزرگ

آتش زديم

شايد کور بوديم

بنام پيوند دو تقدس

و شايد

مي ديديم

اما

سنگ بوديم

و شايد هم

ما نبوديم

رنگ ما را از خدا گرفتند

زيرا رنگ عشق پاک ما

تنها يادگاري بود

در سيماي شمامه ی عشق

من عشقم را

خدايم را يافته بودم

من با عشقم غريبانه گره خورده بودم

فرهنگ وحشي وحشت آنروز که چون هام

اما نه با کوهان

نه با آفتاب جادويي عصري خويش

و نه با عنصر آبديده در کوره زارهاي مرگ

بلکه با پيامبر لعنت و رسالت شوم آنروزش

با فرياد يکتايي و يکه تازي شان

طلايي تنديس آفريدگار گرامي ام را

فرو ريختند

که شکسته باد خانه ی سياه جهالت شان

و آنروز من

مرگ کعبه را

در حضور شمامه ی بزرگخدايم را ديدم، از خدای شان گذشتم

در سرزمين باستاني خويش

جشن خواهم گرفت

آنروز من

با خون رنگين بودا

کعبه ی شان را نابود خواهم کرد

و با سنگ توبه ی خويش

از بام بزرگ دنيا

کعبه ی دروغين صحرانشينان را

آتش خواهم زد

تا طلوع خورشيد

در معنويت صبحگاهي آنروز

در برابر آفريدگار زادگاه خويش

اشک خواهم ريخت

و شمامه ی بزرگم را

جانانه پرستش خواهم کرد.

 

(اديب – در نخستين حج اش از کعبه در باميان,  بهار 1383)

فقط بگذار تا فردا...

بدان ای بي شرف دشمن! حسابت مي دهم يک – يک

به بازوی قلم! در جبهه خوابت مي دهم يک – يک

 

تو با انجيل درگيری و با قرآن نمی آيي

به جای هردو، سر از نو کتابت مي دهم يک – يک

 

 محبت آيه ی اول، محبت سوره ی آخر

تفنگت مي ستانم هی! ربابت مي دهم يک – يک

 

تو تا امروز با مهتاب با ناهيد درگيری

اگر خواهی – نخواهی! آفتابت مي دهم يک – يک

 

تو "مي باشی" و اينجا روزگار "بودنت" تلخست

برای دفعه ی اول، شتابت مي دهم يک - يک

 

ز "دريای زلال باميان" و وادیي آمو

پياپی تا ابد، بايسته آبت مي دهم يک – يک

 

نه بالت مي ستانم نه نگاهت کور مي سازم

پر پرواز با چشم عقابت مي دهم يک – يک

 

مرا انگلس خواهی گفت، ديکتاتور خواهی خواند

فقط بگذار تا فردا، جوابت مي دهم يک – يک