آميزش قانون با سياست
آن گاهی که وجدان های فردی افراد، هنوز با زنجيرهای "من" ها و "ماتحت الشعور" ها بسته و آويزان اند، در آوان که مفاهيم بديهی اخلاقی که سنگ بناهای نخستين تمامی قوانين موجود در سرتاسر حيات اجتماعی انسان ها پنداشته مي شوند؛ بی آنکه جذب سلول های تشنه و گرسنه ی دماغ ها گردند، در نزديک ترين بخش شرقی سرزمين مولانا از معده های مدعيان وی که پاپ مأبان قرن بيست و يکم اين خطه اند، بي هيچ تعاملی استفراغ مي شوند، در روزگاری که مسجد و منبر آن کليسای متجرد قرون وسطايي بيش نيستند، در جوامع که "ملا"ی آن روباه است، "روشنفکر" آن خرس، "حکومت" آن گرگ و مردم آن "گوسفند" و در ثانيه ی که هر قربانیي در آخرين رمق زنده گی خود از همه ی نيروی خويش برای نجات استفاده مي نمايد، قانون به منزله ی آسمانی ترين و حقيقی ترين"وحی" از عميق ترين نقطه ی وجدان و زلال ترين چشمه ی اخلاق ، زيباترين اهرم نجات و پالوده ترين وسيله ی مهار آتش سوزی در جنگلی بي سر و ته که درختان آن همه خشک آبند و اسير زبانه های آتش، پنداشته مي شود.
قانون در واقع حدود آزادی های افراد را مشخص مي کند. قوانينِ متعارفِ برخاسته از متن اجتماعات انسانی و نصوص پذيرفته شده ی اخلاقی در يک جامعه، والاترين مرجع عدالت، آزادی، برابری و توازن به شمار مي روند. اجتماع بي قانون، وحشی گله ی بيش نيست که در آن هر تخطیي، مشروع پنداشته مي شود و هر قانون آن خود بی قانونی است.
قانون در نظام دموکراتيک:
در يک نظام مردم سالار که مردم خويشتن را در مديريت هر دگرگونی و تحول، هر تصميم و بديهی ترين حرکت آن شريک مي دانند، قوانين خود بخود دموکراتيزه مي شوند. اصولاً در چنين جوامعی، دموکراسی خود بر مبنای چنين قوانین شکل مي گيرد. شالوده ی هر نظام مردمی، قوانينی اند که از قلب و دماغ مردم نضج و مايه مي گيرند و به برگ و بار مي نشينند. در چنين جوامعی، افراد تصميم گيرنده نيستند. هيچ فردی در هيچ لباس و چهره ی، قادر نيست و صلاحيت ندارد تا به تنهايي برای ديگران حد و مرزی بيافريند و خود را رسول الله لخلق الله بداند. انسانها بر مبنای اشباع نيازهای شان حلقه های به هم پيوند و جوش خورده مي سازند. اين حلقه های هم پيوند وجودشان را در هماهنگی، توازن، همياری و صميميت مي دانند که بر اساس همين ويژه گی ها، زيستن همه گانی و انسانی شان را بي هيچ تکلفی، تضمين می نمايند.
گرايش قانون به سياست و آميزش با آن:
قانون در دو حالت ويژه به سياست مي گرايد:
يک: موجوديت عدالت در يک جامعه.
دوم: نبود عدالت و عدم توازن در يک جامعه.
در حالت نخست، بخاطر موجوديت عدالت در جامعه قشرها و صنف های بخصوصی از آدم ها، قانون را به منزله ی سنگ بزرگی در راه رسيدن به اهداف شوم شان مي دانند. چون يکی از از ويژه گي های متعالی و برجسته ی قانون عدالت، مساوات و برابریست. در چنين وضعيتی منافع افراد قربانی منافع اجتماع مي شوند. افراد نمي توانند به خواسته های شان دست يازند. طبيعی است که اين طيف، با هر روندی که حالت موجوده شان را خلاف خواسته شان دگرگونه سازند و بر اين اساس حالات متوقعه شان غير از آن چيزهای باشند که در روياهای شان مي پرورانيدند، مخالف اند و با هر وسيله ی و از هر طريق ممکنی مي خواهند حتی المقدور حالت موجوده شان را حفظ کنند.
بنابراين، بهترين اهرمی که مي تواند متضمن حفظ حالت فعلی شان باشند، همانا توصل به سياست است و زيباترين روش در نگهداشت اين حالت، روش سياسی است. زيرا در سياست همه چيز مجاز است و ثواب. اينجاست که روش های سياسی بمنظور رسيدن به اهداف و حالات متوقعه، کاراترين روش دانسته مي شود و اين روند را در هر معامله و داد و ستد سياسی شان ادامه مي دهند. مهره ها مي آفرينند تا در قلب قوانين نفوذ کنند و موريانه تکثر مي دهند تا قانون را پيوسته از دورن بخورند.
در حالت دوم نيز، قانون با سياست آميزش داده مي شود. در چنين روندی، آميزش قانون با سياست مي تواند هم مثبت و هم منفی باشد. اين آميزش از جانب دو طيف مشخص و دو صنف ويژه صورت مي پذيرد. طيفی که معتقد به عدالت و توازن است و ابزار سياسی را يکی از هزاران ابزار برای رسيدن به جامعه ی عدالت محور و متوازن مي داند و قشر دومی که سياست را به عنوان چاقوی برنده ی بر پيکر هر جهش و جنبش عدالتخواهی مي داند که در حال شکل گيری و نفس کشيدن است. بر اين اساس، در هر دو حالت قانون قربانی سياست است. هرچند برای رسيدن به يک جامعه ی ايده آل و قانونمند، استفاده از ابزارهای سياسی، به نظر نگارنده مشروع پنداشته مي شود؛ اما تعريف انکشاف چنين پروسه و ضمانت ثبات تعادل در دراز مدت و آينده، زاويه ی مجهول الدرجه ی را مي ماند که نيازمند چراغ روشنی است به نيرومندی نور خورشيد.
نتيجه:
حالت دوم آميزش قانون با سياست، خطرناک ترين و قوی ترين وسيله ی مهار آگاهی، آزادی و برابريست. قانون را سياسی مي سازند تا به اهداف سياسی برسند. اهداف سياسی شان چيزی نيستند جز ناآگاهی، ناآزادی و نابرابری. در اين سه حالت است که ميدان برای يکه تازی های روباه ها، خرس ها و گرگ ها بيش از پيش فراخ تر مي شود و گوسفندها يکی پي ديگری توسط درنده ها دريده مي شوند...
آن گاهی که مي بينند، جوانه ها پس از عبور قرنها تشنه گی و گرسنه گی، با تابش انوار حيات بخش و انرژی زای خورشيد ِ"آگاهی" جان مي گيرند و به برگ و گل مي نشينند، قانون مي سازند تا در زندانِ خانه، سايه پرست و کوير نشين گردند و نور خورشيد (آگاهی) را از آنها مي گيرند تا نفس به مشکل گيرند.
در بامدادی که امواجی از جريان عدالت خواهی و آزاده در جاده های خارداری قصرهای قارونی و ارگ های ميراثی به راه مي افتند، تلک مي سازند تا در حيات خانه ی شان محصور و زندانی باشند. در عصری که زمين دوشادوش آسمان کرانه ها را بال مي زند، کوهی از آتش مي تراشند تا زمين را با داشته هايش بسوزانند و جيرميله کنند.
...اما خواب است و خيال، محال است و رسوايي... هيچ آتشی نمي تواند راه پرِ پرواز زمين را بگيرد زيرا، زمين سخت سيراب است و سير.
علی ادیب و فارغ سال 1388 دانشکده ی ژورنالیزم دانشگاه کابل