مرغ مترسک...
اين روزها...
... اين روزها خیلی دلتنگم! دلگیرم! مي روم که بنويسم، مغزم قد نمي دهد. نه اينکه خیلی بلندبالاست، بل برای آلوده کردن کاغذ، اين هستی سپید و زیبا؛ چيزی ندارم که درخورش باشد. دوبار کتاب سامويل هانگتينتون "برخورد تمدنها" را از تاقچه ی کتابهايم برداشتم تا بخوانم، نشد که نشد! کتاب "یک آيينه و چند تصوير" نوشته ی پرتو نادری را تنها چند برگش (يک آيينه و چند تصویر، واژه و آفرينش، شعر سياسی – ايديولوژیک در افغانستان، شعر سياسی و چگونه گی آن در افغانستان، حنظله ی بادغيسی نخستين سرایشگر شعر پایداری فارسی دری) و همينطور دو-سه موضوع دیگرش را کنده و آکنده خواندم، اما کمتر گرفتم! شعر که هيچ! حتا معر هم با من خداحافظی کرده است! بيرون که مي روم، سردی هوا از یک سو و گرد و خاک شهر از سوی دیگر حتا مجال زیارت و عیادت دوستان را از من مي گیرد. بر مي گردم تا دور از اينهمه آلوده گی ها تنهای تنها باشم و به خود برسم. اما خويشتن را نيز الينه مي یابم. نمي دانم اين چه حال و حالتی است! چرا آدم گاهگاهی مجبور مي شود چنين وضعيتی را داشته باشد؟ خیلی کار دارم که باید به آنها برسم. یادداشت های گذشته ام را مرور مي کنم؛ دلم مي خواهد که بارها در چنان حالت های برگردم و برای ابد ميخکوب همان روندها باشم. زيرا آن لحظه ها، راهکارهایي است برای شدن و تحرکم. نمي شود که نمي شود!!!!
خیلی خوب، باشد! به من چه! همينگونه مي مانم! خیر، خوب است آدم گاهگاهی حالت ايستايي را نيز مزمزه کند؛ همانگونه که زنده گیي من مالامال از چنين حالات و اوضاع است! مي مانم که مي مانم! بيچاره گی را بيشتر تحمل مي کنم تا نيرومندتر و تازه تر بدنبال چاره بگردم. ولی حیف نيست؟؟؟؟؟
علی ادیب و فارغ سال 1388 دانشکده ی ژورنالیزم دانشگاه کابل