ديدار عزيز,
در عصری که خورشيد را در دم چاشت "اسد", که آفتاب چون شير در يگ گامی ما مي غرد, کور-متمدنان ما در چاه مي پالند, در هنگامه ی که مهتاب خونين هر ماه چهارده روزه را با "شکلک دستار" ناموس- فروشان سده های کم عمر ما بر تارهای کشيده ی "شب بين های جمجمه" شان, له مي کنند, در زمانه ی که ستاره های طلايي آسمان آبی حوزه ی ما را با لايزرهای وارداتی قاره های پيشگام مدنيت به سرقت برده شده مشرق زمين, برای چاق و چله شدن نفت و پترول, که از آميزش نادرست, پي هم و آلوده, ايدز گرفته اند آتش مي زنند, در جهانی که جوانه های آبديده و قوی سنگ و صخره–خاره ها را به جرم "آفرينش نامکمل" با چاقوی ابراهيمی سر مي زنند, در قلمروی که حاکميت از آن ببرهای آموزش ديده ی صحراهای ملوث "مکران و بلوچستان" است, در اقيانوسی که افعی های اسطوره ی و ديوهای دو بعدی و تشنه ی موجودات آهنين, بر طلای سياه, بي تاب آراميده و لوليده اند و ....
آيا باز هم صداها را در گلو خفه کردن و به آرزوی آن نشستن که چه وقت برقع و يا پرده از روی قيافه ی خدا بالا زده می شود, تا ما او و يا شمايل مبارکش را به تماشا بنشينيم و برای آنانی که در قعر قهر انسان و طبيعت ستيزی تا چانه غرق اند, با سر بلند و افتخار اعلام کنيم که اين همان بود که ما مي گفتيم و تير تقدير ما حال بعد از يک مليون عمر و زنده گی به هدف خورد؟ و کبوتر گم گشته ی ما امروز بعد از يک دنيا عطش به آشيان نشست؟
ديدار نازنين,
می دانم که در چنين يک وضعيت سخت, خيلی مشتاقانه در تکاپو, پوينده گی و با بالنده گی تمام برای جريان يک مبارزه پيگير در هر سلول و ميزون هستیيت, راه باز مي کنی. مي دانم که برای محدود کردن فاصله ها و وصل به اصل و آرمانت, پيگيرانه توشه مي پالی. مي دانم که بي تابی. مي دانم که در اين راستا برای من و امثال من چقدر عزيزی. مي دانم که مي دانی و مي دانيم که مي دانند-نمي دانند...
دو سخن در پيوند با دو نوشته و يادداشت اخير و زيبای تان:
يک: دوستان عزيز و خواننده خوب ما بايد بدانند که حوزه پوشش و گستره واژگان مبارک "دو رهگذر, دو همسفر, دو همرکاب..." که برای بار نخست, آن را به زبان منظوم به کار برده ای و خيلی هم بجا, به مراتب وسيعتر از آن دنيای است که در محدوده ی من و تو. مگر همينگونه نيست که سالکان بزرگ طريقت در مکتب اومانيسم, قرن ها قبل از چنين داستانها, عالی ترين ارزش مايه ها را برای بشريت آفريده اند. همه مي توانند در اين "قمار عاشقانه" شريک شوند و حتا خودشان دوست قماری شان را بيابند. اين وضعيت مي تواند مولفه و خصيصه ی همه ی آدم های از تبار و نسل ما باشد. آرزو مي کنم توانايي آن را بيابم تا اين ارزش و پيام متعالی را همانگونه که هست, تا آخرين مقطعش به اکمال برسانم.
دو: ديدار انديشمند, مخمس زيبای شما, تداعی کننده ی بخشی از همان قمار عاشقانه و تحول آفرينی است که هرچند ببازيمش, باز در آروزی يک ميدان ديگر تا سرحد باختن همه ی زنده گی مان, نفسک مي زنيم. اين بهترين, پيشگام ترين و عزيزترين تعهدی است که نقاشی ميناتوری روی دروازه ی خانه مشترک بشريت را در نيويورک به تصوير مي کشد. اين پيام ماست برای همه ی انسانهای امروز و فردای ما و امتداد آن تا آخر خط زنده گی انسان در محدوده ی دنيای آفرينش است.
ديدار گرامی,
باورم اين است که برای تو و آدم های از تبار تو, دريای پوچ واژگان و قالب لخت کلمات, هيچگاهی نمي توانند, انديشه و آرمان های بلند و زايشگرتان را تحمل کنند. جای که واژگان اسير محتواست, ديگر گفتارها و ساختارهای کلاسيک و غير کلاسيک نمي شناسند. آنانی که در قالب های مفش و مزين عصری و مدرن, گفته های شان را لخت و عريان و حتا پوچ مي دانند, دوباره با انديشه و درونمايه ی عصری و مدرن شان به آغوش قوالب طبيعی و بکر پيشينه ها و به تاريخ سپرده شده و حتا فراموش شده پناه مي برند تا باشد که جلال و شکوه پيام شان را خيلی زيبا و برهنه باز گويند. مخمس شما, يکی از نمونه های ناياب همين گونه طرز گويش و رسول برحق واقعيت هاست. در زمانه ی که هرچه مدرن اند, از بي مايه گی و بيچاره گی مو مي کشند. ما مو را بو مي کشيم, تا هويت و شناسنامه اش را بشناسيم. نهايت راه يکشبه, بي راهی است و فرجام راه زنده گی, آغوش خورشيد.
ديدار عزيز,
برای تو, خودم و ما, خوب زيستن و بال پرواز آرزو مي کنم و اين همان آيه ی همدلی ماست:
تو باشی و من باشم و پرواز يگانه
آهنگ ثريا نکنم, مرد نيم من
ديدار نازنين, ببخش که: هرچه دل گفت آن کردم