هی!

نوروز, اين آخرين گاهنبار بومی خراسان بزرگ را پاس داريم, هرچند زندانی است.

نوروز, اين زيباترين و پرشکوه ترين جشن باستانی, بر همگان مبارک باد,

 

هی!

 

ليلا مزار رفت, مرا جا گذاشت, هی!

بر استخوان سينه ی من پا گذاشت, هی!

 

او رفت خيلی زود, نه مانند عايشه

ما را به شهر مردم رسوا گذاشت, هی!

 

حس کرد قصه ها به درازا نمي کشند

صد قصه رسم کرد به اينجا گذاشت, هی!

 

هرگز نديد ناله ی هر قطره اشک من

سنگی خريد روی مدارا گذاشت, هی!

 

نوروز را به خانه ی همسايه زنگ زد

پاييز و برف را همه با ما گذشت, هی!

 

ليلا ربود از دل ما هرچه گرم بود

در انجماد کوچه ی سرما گذاشت, هی!

 

ليلا چه زود حادثه را آفريد, واه!

در اوجگاه حادثه تنها گذاشت, هی!

 

هی! هی!

خلوتی با "ديدار عزيز", سطر نخستين کتاب زنده گيم...

ديدار عزيز,

در عصری که خورشيد را در دم چاشت "اسد", که آفتاب چون شير در يگ گامی ما مي غرد, کور-متمدنان ما در چاه مي پالند, در هنگامه ی که مهتاب خونين هر ماه چهارده روزه را با "شکلک دستار" ناموس- فروشان سده های کم عمر ما بر تارهای کشيده ی "شب بين های جمجمه" شان, له مي کنند, در زمانه ی که ستاره های طلايي آسمان آبی حوزه ی ما را با لايزرهای وارداتی قاره های پيشگام مدنيت به سرقت برده شده مشرق زمين, برای چاق و چله شدن نفت و پترول, که از آميزش نادرست, پي هم و آلوده, ايدز گرفته اند آتش مي زنند, در جهانی که جوانه های آبديده و قوی سنگ و صخره–خاره ها را به جرم  "آفرينش نامکمل" با چاقوی ابراهيمی سر مي زنند, در قلمروی که حاکميت از آن ببرهای آموزش ديده ی صحراهای ملوث "مکران و بلوچستان" است, در اقيانوسی که افعی های اسطوره ی و ديوهای دو بعدی و تشنه ی موجودات آهنين, بر طلای سياه, بي تاب آراميده و لوليده اند و ....

آيا باز هم صداها را در گلو خفه کردن و به آرزوی آن نشستن که چه وقت برقع و يا پرده از روی قيافه ی خدا بالا زده می شود, تا ما او و يا شمايل مبارکش را به تماشا بنشينيم و برای آنانی که در قعر قهر انسان و طبيعت ستيزی تا چانه غرق اند, با سر بلند و افتخار اعلام کنيم که اين همان بود که ما مي گفتيم و تير تقدير ما حال بعد از يک مليون عمر و زنده گی به هدف خورد؟ و کبوتر گم گشته ی ما امروز بعد از يک دنيا عطش به آشيان نشست؟

ديدار نازنين,

می دانم که در چنين يک وضعيت سخت, خيلی مشتاقانه در تکاپو, پوينده گی و با بالنده گی تمام برای جريان يک مبارزه پيگير در هر سلول و ميزون هستیيت, راه باز مي کنی. مي دانم که برای محدود کردن فاصله ها و وصل به اصل و آرمانت, پيگيرانه توشه مي پالی. مي دانم که بي تابی. مي دانم که در اين راستا برای من و امثال من چقدر عزيزی. مي دانم که مي دانی و مي دانيم که مي دانند-نمي دانند...

دو سخن در پيوند با دو نوشته و يادداشت اخير و زيبای تان:

يک: دوستان عزيز و خواننده خوب ما بايد بدانند که حوزه پوشش و گستره واژگان مبارک "دو رهگذر, دو همسفر, دو همرکاب..." که برای بار نخست, آن را به زبان منظوم به کار برده ای و خيلی هم بجا, به مراتب وسيعتر از آن دنيای است که در محدوده ی من و تو. مگر همينگونه نيست که سالکان بزرگ طريقت در مکتب اومانيسم, قرن ها قبل از چنين داستانها, عالی ترين ارزش مايه ها را برای بشريت آفريده اند. همه مي توانند در اين "قمار عاشقانه" شريک شوند و حتا خودشان دوست قماری شان را بيابند. اين وضعيت مي تواند مولفه و خصيصه ی همه ی آدم های از تبار و نسل ما باشد. آرزو مي کنم توانايي آن را بيابم تا اين ارزش و پيام متعالی را همانگونه که هست, تا آخرين مقطعش به اکمال برسانم.

دو: ديدار انديشمند, مخمس زيبای شما, تداعی کننده ی بخشی از همان قمار عاشقانه و تحول آفرينی است که هرچند ببازيمش, باز در آروزی يک ميدان ديگر تا سرحد باختن همه ی زنده گی مان, نفسک مي زنيم. اين بهترين, پيشگام ترين و عزيزترين تعهدی است که نقاشی ميناتوری روی دروازه ی خانه مشترک بشريت را در نيويورک به تصوير مي کشد. اين پيام ماست برای همه ی انسانهای امروز و فردای ما و امتداد آن تا آخر خط زنده گی انسان در محدوده ی دنيای آفرينش است.

ديدار گرامی,

باورم اين است که برای تو و آدم های از تبار تو, دريای پوچ واژگان و قالب لخت کلمات, هيچگاهی نمي توانند, انديشه و آرمان های بلند و زايشگرتان را تحمل کنند. جای که واژگان اسير محتواست, ديگر گفتارها و ساختارهای کلاسيک و غير کلاسيک نمي شناسند. آنانی که در قالب های مفش و مزين عصری و مدرن, گفته های شان را لخت و عريان و حتا پوچ مي دانند, دوباره با انديشه و درونمايه ی عصری و مدرن شان به آغوش قوالب طبيعی و بکر پيشينه ها و به تاريخ سپرده شده و حتا فراموش شده پناه مي برند تا باشد که جلال و شکوه پيام شان را خيلی زيبا و برهنه باز گويند. مخمس شما, يکی از نمونه های ناياب همين گونه طرز گويش و رسول برحق واقعيت هاست. در زمانه ی که هرچه مدرن اند, از بي مايه گی و بيچاره گی مو مي کشند. ما مو را بو مي کشيم, تا هويت و شناسنامه اش را بشناسيم. نهايت راه يکشبه, بي راهی است و فرجام راه زنده گی, آغوش خورشيد.

ديدار عزيز,

برای تو, خودم و ما, خوب زيستن و بال پرواز آرزو مي کنم و اين همان آيه ی همدلی ماست:

تو باشی و من باشم و پرواز يگانه

آهنگ ثريا نکنم, مرد نيم من

ديدار نازنين, ببخش که: هرچه دل گفت آن کردم

به "مزاری بزرگ", همان که ناجی غربت ترانه هاي زنده گيم شد.

بابه! تو بالاتر از شعری, اما از ناتوان ترين راهروت در "چنين ميقات", همين خس کافيست, هرچند سزاوار تو نيست.

 

زنجير قبيله را گسستی, بابه

"فاشيسم هميشه" را شکستی, بابه

ای "باور زردرنگ آزادی" ای عشق

بر مسلخ عاشقان نشستی, بابه

خيلی زود ...

خيلی دير آمده ام و "خيلی زود" با خود دارم.

 

خيلی زود ...

 

سکوت چشم های خسته ام, فرياد خواهد شد خيلی زود

غزل در لابلای قلب من, آباد خواهد شد خيلی زود

 

ز سوز ناله هایم سيب ها در شاخه می لرزند, می افتند

و تو سنگی, بلی اين سنگ هم برباد خواهد شد خيلی زود

 

شبی در خاطرات خويش "می" نوشيده بودی از دل تنگم

که اين ميخواره گی, دربزم ما ايراد خواهد شد خيلی زود

 

کسی معتاد رنگ سرخ دو خط هلال سبز رنگ توست

و "او" از بند ترياک لبت آزاد خواهد شد خيلی زود

 

دلم جاری تر از ليلی ترين دشت بهار بلخ تا آموست

کی می دانست آهو بره هم صياد خواهد شد خيلی زود

 

صدای "نخل" مي آيد که مردی زهره را در چاه مي خواند

و چشم چاه مي گريد, "علی" شياد خواهد شد خيلی زود

 

سبک مي گشت "نی" بر تارک "ديواد" مي رقصيد و مي خنديد

کی مي دانست اين "نی" قاتل "ديواد" خواهد شد خيلی زود