باور زردرنگ آزادی

يک فصل, "يک برف سبز زمستانی" بودی؟ هرگز نه

يک دل, يک "سنگ-درنگ کوهستانی"(1) بودی؟ هرگز نه

 

هم پيک! دروازه ی بيد در صف خورشيد, مي افتد

يک آب, "کاريز قشنگ تابستانی"(2) بودی؟ هرگز نه

 

ای ماه! ای واژه ی نوربخش تاريکی, آيا تو

يک موج, تابوی هرات يا وزيرستانی بودی؟ هرگز نه

 

برگرد, اين کودک پير بين گهواره و گور, مي ميرد

يک بار, تابوت به دوش قبرستانی بودی؟ هرگز نه

 

ای باغ! من سيب غزل بدست نازت بودم, اما تو

يک بيت, يک واژه ی اشتهای ترکستانی بودی؟ هرگز نه

 

آنروز, يک بسته ی سرخ فرش پايت کردم, برگشتی

يک گام, سريال دروغ هندوستانی بودی؟ هرگز نه

 

قرآن, ای "باور زرد رنگ آزادی"! زيباتر

يک واج, "الحمد شوخ دبستانی" بودی؟ هرگز نه

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

(1). (درنگ) به فتح (د) و (ر), در نقاط مرکزی افغانستان بيشتر در جاغوری, نام حفره ی تاريکی است که معمولاً در قلب کوه توسط صخره های بزرگ و در کنار هم ايجاد شده باشد. و "سنگ درنگ" يکی از همان سنگ های است که همين حفره ی تاريک را بوجود آورده است. غالباً علت نامگذای اين حفره به (درنگ) شايد دو چيز باشد.

يک: صدای است که از انداختن و يا برخورد يک توته سنگ در يک حفره ی تاريکی که از سنگ ساخته شده و يا محاط به سنگ ها باشد, توليد مي شود.

دو: معمولاً چون انسانها با مواجه شدن به اينگونه حفره های تاريک که از وضعيت درون آن چيزی نمي دانند, مکث و درنگی مي کنند و گاهی از نزديک شدن و ورود به آن ها مي ترسند. بناً به احتمال زياد (درنگ) شايد همان واژه درنگ معمولی باشد. به معنای مکث, ايستايي و توقف.  

(2). (کاريز): معمولاً در نقاط مرکزی افغانستان, چندين چاه آب را به گونه ی از زير زمين با هم وصل مي کنند که آب همه ی چاه ها بمنظور استفاده در کشتزارها از مجرای مشترکی بيرون داده شود. محلی را که اين آب از مجرای واحدی بيرون مي آيد, کاريز مي گويند.

بنگاه سلسله مراتب در مديريت خداوندی

يادداشت: "اين نوشته پيش درآمدی است برای تفکر و تحقيقات پسين و پاسخی معقول برای متوليان متعصب دين".

                     بنگاه سلسله مراتب در مديريت خداوندی                

 

ديشب وقتی با سارتر هم صحبت بودم, مطلب جالب و مهمی را با من در ميان گذاشت که خود نيز از دير زمانی است در اين "بيکرانه کوير شوخ" غرق پرسش ها و پاسخ هايم. اين موضوع جالب, کالبد شکافی "هستی انسان" است.

سارتر گفت: "انسان ها دو گونه هستی دارند.

يک: هستی برای خود.

دو: هستی برای ديگران.

او هستی برای خود را بيانگر هستی منفرد انسانها مي دانست که آگاهی, آزادی, تعين هدف و امکانات, سازنده گان آن اند. و هستی برای ديگران را عرصه ی هستی شناسی پيوندهای انسانی مي دانست. البته با ديگران و خارج از حوزه ی چند و چون خودش.

واژه ی "هستی" جالب ترين و در عين حال دامن گسترده ترين کلمه ی است که تا به حال با آن مواجه شده ام. در لابلای صحبت ها با سارتر, در نهايت به هستی که از آن خودم است پر گشودم و هستی را در چيزهای يافتم که در ديدگاه من, بنگاه آزادمنشی مرا در دنيای خودم پيوند و گره مي زند و در واقع به ثبوت اين معمای کور در پهنه ی تاريخ مي انجامد.

آفريدگار بزرگ, آن مدبر و مدير توانا در کنار همه ی نخستين ها و بدعت های بي نظيرش, پله های آفرينش انسان را نيز عجب با توازن و مهندسی دقيق طرح و اجرا نموده است! که تفکر, تدبر و تطبيق آن ما را کاملاً به "آزادی مطلق" مي رساند. آن آزادی مطلقی که نه در چوکات دين ما بدان پرداخته ايم و نه در پويشگری هایمان.

هم پيوندی و آميخته گی دقيق مرتبه های آفرينش انسان در مديريت خداوندی, درست اساس و بن مايه همه ی بود و نبودها و بايد و نبايدهای ما را تشکيل مي دهد. وقتی به اين سلسلهء متعادل و متوازن دقيق شويم, همه ی جدال های ريشه ی و متعصبانه ی دين متقدمان با عقل گرايان و اومانيست ها از ميان می روند و روياهای انسان مدارانه ی افلاتون را قرن ها بعد از او فرزندان خلف و متفکرش جامه ی واقعيت مي پوشانند.

سلسله ی مراتب در مديريت خداوندی چيست؟

يک: خواست خداوند بر آن شد تا بشر آفريده شود و آفريده شد. "کن فيکون". اين آغاز پروسه ی آفرينش بشر هست. تنهاترين بخش پروسه, همانا همين است که به آدم هستی بخشد و با اراده و خواست آن ذات لايزال خودش, موجودی بنام بشر هستی گرفت. تا اين جا, هيچ فرق مشخصی بين بشر و ديگر کاخ و کوخ نشينان جهان هستی وجود ندارد. بدين معنا که در کارنامه ی ثبت جهان آفرينش از منظر خداوند, بشر در همان جايگاهی است که يک صخره سنگ قرار دارد. هر دو قالب های خالی و ساکتی بيش نيستند. نه تنها مواد کاربردی قالب های شان يکی است, بل ارزش های شان نيز دو تک واحدی بيش نيستند. اين يک بخش پروسه ی آفرينش بشر است که همه بدان آگاهيم.

دو: در مرحله ی دوم از کارگاه آفرينش است که خداوند اراده مي کند تا بشر موجودی باشد مجزا از همه ی آفريده های ديگر. پديده ی باشد با اندک بار خداوندی و به باور ما, هسته ی نخستين انسانی, در درون هستی بشر گذاشته و کاشته مي شود. در اين مرحله, آفريدگار بزرگ شمه ی از دانش خويشتن را در تار و پود بشر مي گذارد و به بشر خصيصه ی انسانی مي بخشد که متديان ما در قالب دين آن را "روح" مي گويند و من به ظن خود, آن را خرد و عقل مي نامم. زيرا با تعمق در سخنی از قرآن که " الروح من امر ربی" دريافتم که اين روح ناشناخته در قرآن و به خيال مفسرين و مستدللين, مشت بسته ی را که "خداوند قرآن" نخواسته آن را برای آگاهی و فهم بيشتر انسان باز کند, چيزی جز عقل و منطق کرامت انسانی نمي تواند باشد. کرامت و برتری آدمها همان خرد محوری انسان است که ما آن را به انواع و درجات گوناگون تکامل انسانی, تقوا, پرهيزگاری, ايثار, جان و دل باخته گی مي ناميم. مگر نه اين است که همين تعقل و تفکر, بي نهايت مطلقی است که هيچ فرجامی ندارد. هستی پهناوری است که هرقدر در آن سير کنی, وسيعتر و بازتر مي شود. ظرفی که بر و بحر در آن مي گنجد و هرچه مظروف بيشتر مي گردد, به همان ميزان گسترده تر مي شود. پهنای که خود, گاهی از شمارش آن از پا مي افتد اما با کارنامه ی هست و نيستش برای هميشه مي آميزد و اساساً بخشی از هستی آن مي شود.

قرآن "روح" را از جمله ی اراده های خدا مي داند که از نظر بار مفهومی و قضايای استدلالی, اين اراده ها, همان خرد مطلق خداوندی اند. کدام اراده مي تواند جدا از عقل و خرد و يا اساساً غير آن باشد. آنهم در ارادات خداوندی.

هر امری برخاسته از يک طرح و اراده ی است و اين طرح و اراده, خود برخاسته از يک هستی مستقل و پيچيده ی است که ما آن را عقل مي ناميم. توانايي ها و هستی ها, مايه در عقلانيت دارند. چه اين عقلانيت در وجود خدا باشد و يا انسان که بر مبنای همين به هم پيوندی ناگست (Interconnectedness), همگون با خداست. بناً در فراسوی هر اراده, يک آگاهی و خردی موجود است و اين آگاهی و خرد, بر مي گردد به عقلانيت. حالا در وجود خدا يا انسان. موجودی که خدا "خود خواسته", هستی خويش را با او بخش مي کند. عقلانيت در وجود ما چنين مي گويد: انسان روزگاری مي تواند و قادر خواهد بود تا با استفاده از متودها و روش های عقلی, فزيک عقل خويش را نيز با موجود ديگری قسمت کند و اين موجود مي تواند هرگونه پديده ی باشد. انسان ديگر, نبات, حيوان و يا يک تخته سنگ. همانگونه که ساير اعضای خود را مي تواند گاهگاهی وقف ديگران کند.

بناً آنچه گفته آمديم, مي رساند که اين دريای بيکران مشترک در وجود خدا و انسان, والاتر, مقدم تر و کارآمدتر از هر آن چيزی است که در قالب دين, سنت و هر آن قالب ديگری که ما بدان باور داريم. تسلسل مراتب که ما امروز از آن در امور فردی و اجتماعی خويش کار مي گيريم, اصل و اساس آن در چگونه گی روند جهان بغرنج آفرينش است که خدا از آن استفاده برده است و ما نيز به دليل مؤلفه های خدايي خويش آن را به کار مي بريم. مخترع و مکتشف اين اصل نه من و تو که خدای من و توست و با تکيه بر آن مي توانيم گران ترين معماها را دريابيم و به بسا اهداف خويش نايل آييم.

سه: خداوند در پرتو همين عقل محوری و خردگرايي است که آنگاه دين را برای ما بعنوان يک فرضيه پيشنهاد مي کند. موجودی که تا مقطع و مرحله ی از زمان آفرينش, عقلش را صيقل نداده بود و نمي توانست چگونه گی استفاده از آن را بداند و بدان تمرکز عقل مندانه ی داشته باشد, دين برايش بعنوان يک مسوده و پيش نويس پيشنهاد مي شود. چون معيار پذيرفته شده در دستگاه خلقت و آفرينش, از همان ابتدا عقل بوده است, بناً با باورشدن و شکوفايي اين هستی خداوندی, هيچ معياری ديگری نمي تواند قابل پذيريش باشد. حتا همان پيش نويس که خدای برای ما پيشنهاد کرده است و ما آن را بنام دين مي شناسيم. پذيريش دين اگر پشتوانه ی عقلی نداشته باشد, خطاست. از نظر من, دين بخشی از ابزار و وسايل آماده شده و از پيش تنظيم شده ی خداوند برای آن عده انسان های بوده و هست که هنوز عقل شان خام و نارسيده اند. در حالت که عقل رشيد می شود و انسان هستی اصلی خويش را باز مي يابد و به خرد خويش متوسل مي شود, ديگر نيازی به دين احساس نمي شود. دين خوب است برای آن عده آفريده های که تا اکنون واقعاً به عقل شان نرسيده اند. جای که عقل مي آيد, پای دين مي لنگد و سخت خجل مي شود. پيش فرض های خداوندی در "چوکات دين" خيلی محدوتر و فشرده تر از آن چيزهای است که عقل متکامل و لايتناهی انسان, امروزه بدان رسيده و در آينده ها بدان خواهد رسيد. دنيای عقل گسترده تر از همه ی محدوده های زنده گی فردی و اجتماعی ماست.

سلسله ی مراتب در مديريت خداوندی برای ما مي آموزد که همه چيز را بايد در ابتدا با عقل خويش سنجيد. آنچه را که عقل پذيرفت, بايد گرفت. اين ظرف بزرگ ,برای همه چيز جا دارد. هر چيزی را در خود جا مي دهد اما سره و ناسره مي کند. آنچه که مطابق به اصالت رسالت اوست, در يک سو و آنچه که نيست, در سوی ديگر مي گذارد و ذليلش مي کند.

 

بناً بنگاه سلسله مراتب در مديريت خداوندی که ترتيب مراتب آن نهايت مهم است, به اين اصول می رسد:

  1. اصالت بشر.
  2. اصالت انسان (موجود عاقلی بنام انسان).
  3. اصالت و ارجحيت عقل بر همه چيز, حتا دين.

 

و باورمندی و پذيريش در اصل سلسله مراتب در مديريت خداوندی به ما اين چيزها را مي دهد:

- آزادی مطلق:

1. آزادی در پذيرفتن دين.

2. آزادی در نپذيرفتن دين.

3. آزادی در انتخاب دين.

4. آزادی در عمل.

5. آزادی در بيان.

6. آزادی همه چيز (آزادی مطلق).

 

اين جا نهايت همان راهی است که ما را به خدا وصل مي کند. فاصله ها از ميان مي روند و همه به خدا مي رسيم. خدا در ما و ما در خدا حل مي شويم و "ما" خدا مي گرديم.

کفيل ملک يونانی

 

محمد! کاش از معراج اينجا را نمي ديدی

"غرور سبز و ياقوتيي بودا" را نمي ديدی

محمد! گر سکندر مي شکست آيينه ی خود را

نمای اين جهان را با چنان رؤيا نمی ديدی

محمد! ای خداوند بزرگ "تين و الزيتون"!

چه مي شد "ولگرد غار حرا" را نمي ديدی

زمين خويشتن, ناجو درخت خويش مي بوديم

اگر اين "دشت های خشک بکوا" را نمي ديدی

يهودی بود يا زردشت يا بودا و کنفسيوس

صدای اشک های چشم حوا را نمي ديدی

تمدنها "رقيب چارچ های مغز" مي گردند

شبی گر "توربين مست صحرا" را نمي ديدی

"کفيل ملک يونانی" عجب صحرانوردی بود!

ها! مادر نمي زاييد, فردا را نمي ديدی

علاج آفت خرمای نامشروع مي گنديد

اگر "بازار آزاد من و ما" را نمي ديدی

******

واسکت انتحاری

سرجنگ سپاه انتظامی بودی

در مملکت عشق, انقلابی بودی

من غازی مکتب وزيرستانی

تو واسکت گرم انتحاری بودی

*****